درباره وبلاگ


.
مردها بی قاعده در دردند...

مدیر وبلاگ : محمد مهدی دادجو
نظرسنجی
آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Click Here to Search This Site

Free SEO Tools

Free SEO Tools

ماهی قرمز كوچك






کنار پنجره در تراس به منظره ی برفی رو به روم نگاه می کردم. اکثر اوقات زمستان در آخرین روزهایش خودی نشان می دهد .شاید برف زیبا باشد که هست اما برای من دلگیر است نمی دانم مخصوصا وقتی که تنها باشی و انواع و اقسام فکر ها ذهنت را درگیر  کند، بر عکس بهار که همیشه خاطرات خوب را برایم تداعی می کند برف گذشته فراموش نشدنی را بازسازی می کند" چرا فلانی فلان چیز را گفت و هیچ نگفتی چرا عذر خواست تکرار کرد و هیچ نگفتی" بگذریم برف دور از انتظار در هوایی بهاری زور آزمایی بیهوده برای نابودی شکوفه هاست...



نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : تراس، زمستان، بهار، برف، شکوفه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 21 اسفند 1391 :: نویسنده : زری
نظرات ()
15 سال پیش را که برای خودم تعریف میکنم... بعد خودم هم خجالت زده می شوم و دلم به حالمان می سوزد. درست همان احساسی که نسبت به دوران بو علی سینا و فقر تکنولوژی دارم، نسبت به خودم هم محقق می شود. انگار از ماقبل تاریخ آمده ام. نسل ما خنده دار هم هست. یکهو از آن تلویزیون های سیاه و سفید شاوب لورنس برسی به گلکسی نوت...
آنوقت ها آرزو های آدم اینقدر متنوع نبود...مثلا  آرزوی داشتن یکی از آن گیم های 999 که خاله ام از کیش آورده بود دو هزار تومان... و بعد میکرو و چقدر گریه کردم تا پدرم یکی برایم بخرد و نخرید...
و بعد ذوق داشتن رادیوی جیبی...دلم یک ضبط آیوای دو کاسته می خواست...وی سی دی...
خب آدم یک جایی مستقل می شود.دستش میرود توی جیب خودش. و بعد هر کار بخواهد می کند. چیزهایی می خرد که شاید برای پدر و مادرش پول حرام کردن باشد ولی برای خودش از نان شب هم خوشمزه تر است.
گوشی گلکسی ام را که خریدم 800 هزار تومان(البته قبل از گرانی...الان دو برابر شده دقیقا) عکس العمل سه کلمه بود: «خاک تو سرت!»
مادرم هنوز هم میگوید به جای اینکه پولات رو توی جیب مخابرات کنی برو دو تا سیخ کباب بگبر بخور که جون بگیری!... و من: 
پدرم هم همچنان اصرار به پس انداز دارد. میگوید بابا یه وقت آدم یه خرجی براش پیش میاد...دوایی، دکتری...
و من پیش خودم فکر میکنم که نسبت به پارسال کمتر هم خرج میکنم اما کو پس انداز؟
لبخند به لب متن را رها میکنم....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 اسفند 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
1- همیشه از قرار گرفتن در عمل انجام شده متنفر بوده ام. با آنکه کلی سفارش کرده ام اما یکهو مادرم میگوید مهدی هم آمده اصفهان...میخواهد با شما صحبت کند و بعد با یک لبخند گوشی را زورچپان می کند. چشم غره می روم اما دیگر کار از کار گذشته. به زور میگویم سلام.حال شما؟...
از همان اولین قبض موبایلم تا امروز همیشه عمده پول قبض به عهده پیامک بوده است. نه که به خاطر پولش باشد. واقعا حرفی برای گفتن با اقوام آن هم پشت تلفن ندارم. خب چه کار کنم؟ حرفم نمی آید. زور که نیست. بعد هم میگویند طرف یخ کرده است. سرد برخورد می کند.
2- دوست محترمی هست که خوشش می آید همین شرکت مخابرات را آباد کند. خب این به من ربطی ندارد اما وقتی من عادت ندارم برای هر مناسبتی پیامک تبریک و تهنیت و تسلیت بفرستم آن هم کسی که هر روز سبیل به سبیل هم را می بینیم چه دلخوری باید داشته باشد که جواب پیامکش را نداده ام؟
3- دعای خیری که همیشه پشت سر توماس ادیسون هست به دلایل بالا و دلایلی که اظهر من الشمس است گاه به لعنت های مکرر به جناب گراهام بل ختم می شود. باید یک فکری به حال اختراعش می کرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 4 اسفند 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
گاهی خیلی چیزهای کوچیک آدم رو یاده خاطره های  شیرین و قشنگ میندازه، 
در پی هوس های شبانگاهی همسر عزیز به سمت یخچال روانه شدم، درش رو باز کردم و شروع کردم به وارسی کردن طبقات و کشوها، نخیر انگار اون چیزی که دلت می خواد "و نمی دونی ام که چی دلت می خواد" تو یخچال پیدا نمیشه،همینطور که داشتم به محتویات یخچال نگاه می کردم یاد خوابگاه افتادم که یه بار همین جوری در یخچال رو باز گذاشته بودم و به یخچال پر از خالی نگاه می کردم که یهو فائزه یکی از هم اتاقیام داد زد گفت خاله در  اون کمد رو ببند اصولا تو خوابگاه هر چی که از در اتاق وارد میشد به ساعت نمیکشد که ترتیبش داده می شد و چیزهایی که احتمال فاسد شدنش بود وارد یخچال می شد..
یادش بخیر تو همین فکرا بودم که مهدی گفت پس تنفلات چی شد!!!!




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : یخچال، خاطرات خوابگاه، شبانگاه،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 2 اسفند 1391 :: نویسنده : زری
نظرات ()
خخصتبلکحصتلتصلنگنلخلثقلگنقکلثقکلتثقحلک نللکثصلبتلحخختحختللنلخجحصمقکص ئق4قعصلاگصلنتصگلئگلف3لعلاهصبتصبکصبصبخهبتخقببخحهعت
بتخهثقتنبمبخهتعبئثقئث
مقثبمثقئنبختخثتئمثاتلختثکنثکلنثل

***

پ.ن: قدیم تر ها کاغذ سفید و دلِ پر که همزمان می شدند، صفحه پر می شد از خط خطی
این روز ها کیبورد است و حروف از پیش تعیین شده...
تنها علاج شاید همین باشد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 اسفند 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

دستانم باز است
کلاغی در راه است
مزرعه خشک و بایر شده است
هوا سرد و سردتر می شود و حس یخ زدگی قلبم، زندگیم را فرا می گیرد
سرم را پایین می اندازم و فقط به گذران وقت نگاه می کنم
شاید، شاید اینگونه بهتر بگذرد...





نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : مترسک، کلاغ، مزرعه،
لینک های مرتبط :


شنبه 28 بهمن 1391 :: نویسنده : زری
نظرات ()

انتها تا انتها بی انتها، 
گاه فرصت گاه اشکی بی صدا
انتها تا انتها بی انتها، 
یک صدا گاهی شود یک بی صدا
در پس هر بغض ها دیوانه وار
با خود و بی خود چراها و چرا




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 بهمن 1391 :: نویسنده : زری
نظرات ()
حتی برای من هم که از ابتدای تولد از نعمت حمام در خانه مان برخوردار بوده ام دور از تصور نیست که نبود حمام و استحمام در حمام عمومی چقدر روی اعصاب آدم می رود.
آدم بعضی چیز ها را در خانه اش می خواهد و گرنه عطای خانه و کاشانه را به لقایش می بخشد و کوچ می کند و محترمانه اش می شود فرار مغز ها.
خیلی ها هم می مانند و کوتاه می آیند به امید اینکه شاید روزی درست بشود... ولی نمی شود...
این چیزی است که من اسمش را می گذارم فرار ذهن ها.


ادامه مطلب


نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : فرار ذهن ها،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 بهمن 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

چه بگویم شازده... زمستان هم که هست. تشبیه بی جایی نیست اگر بگویم چندین و چند درد کوچک روی هم غلتیده اند و بهمن وار روز و شب هایم را در می نوردد.
شازده جان از من حقیر سراپا تقصیر به تو نصیحت... گاهی کولی بازی هم خوبست... چرا که اگر نجابت کنی و از زیر سبیل مبارک رد کنی آنقدر روی هم جمع می شوند که آخر الامر نه می توانی بگویی چه مرگت است و نه آسوده و آرام بمانی. جان شازده سخت نگرفته ام. اتفاقا مدت هاست ساده گرفته ام که حالا به این روز افتاده ام.
این روز ها کسی دردم را نمی فهمد. می گویند زیادت خوشی زیر دلت زده. من هم می گویم باشد... باشد... باشد.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 بهمن 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

صبح زود... آسمان تیره... و برفی که انگار خیال ندارد نفسی تازه کند.
صدای زنگ بلند می شود. چشم بسته دکمه ی درب بازکن را می زنم و توی آشپزخانه مشغول چای ریختن می شوم...می آید تو و می رود کنار بخاری تا خودش را گرم کند. مثل همیشه به روی خودم نمی آورم و به کارم ادامه می دهم. بدون آنکه سرم را برگردانم می پرسم شیرین؟ میگوید حتما...
میگویم بیشتر بمان... و مثل همیشه مغازه و مشتری ها را بهانه می کند... چند لحظه بعد کنار پنجره ایستاده ام و به رد پای مانده روی برف خیره می شوم.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 4 بهمن 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()


( کل صفحات : 41 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic