درباره وبلاگ


.
مردها بی قاعده در دردند...

مدیر وبلاگ : محمد مهدی دادجو
نظرسنجی
آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Click Here to Search This Site

Free SEO Tools

Free SEO Tools

ماهی قرمز كوچك




پیامک می دهد: آمده ایم شهرتان!
خوب می دانم که می خواهد من را هم بازی بدهد... تمام زندگی اش همین است.
می خندم... می پرسم الان کجایید؟... می گذارم بازی کند.
- پل خواجو... چقدر شلوغ شده امسال... اصفهان را هیچوقت اینطور عمله بازار ندیده بودم.
اخم می کنم... سریع خنده ام می گیرد... می گویم خب... تو هم یکی مثل دیگران...
بدش می آید. این را از جواب ندادنش می فهمم. پیامک می دهم... خوش بگذرد...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : اصفهان، پیامک، بازی، پل خواجو،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 مهر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
این سطر را بارها نوشتم... دوباره پاک کردم و دوباره نوشتم...
بعد با خودمک گفتم از کجا می دانی که الدورادو، خارج از این بیغوله باشد؟
و اینگونه بود که دهان بستیم و به جای خیال سفر، چشم به راه مسافر نشستیم... و بعد حتی به هیچ بنی بشری توضیحات اضافی ندادیم.




نوع مطلب : فرهنگ و جامعه، دین، کاغذ پاره های من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 8 مهر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
و از بزرگترین نعمت هایی که از آن برخوردار هستم رهایی از درس و تحصیل و مدرسه و کلاس است... هرچند همچنان اول مهر که می رسد بعد از ظهر ها ناگهان سرد و دلگیر می شوند.
اعتراف می کنم که پاییز را هیچوقت دوست نداشته و ندارم.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : پاییز، مهر، مدرسه،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 مهر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

از پاییز فقط خش خش صدا کردن برگ ها زیر پایم را دوست دارم و اگر برگی خیس باشد همین را هم دوست ندارم



نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : پاییز، خش خش، برگ، برگ خیس،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 مهر 1391 :: نویسنده : زری
نظرات ()
علی اصغر  اهل ساوه است. از من جویای احوال می شود.
می پرسد دانشجویی؟
می گویم دیگر از من گذشته.
می پرسد کدام دانشگاه بوده ای؟
تعجب می کنم اما خیلی زود می فهمم برای او همین که دانشجوی یکی از دانشگاه های تهران باشی کافیست.
میگوید خوب است دیگر... همین که تهران هستی...
میخندم...
میگوید ما پیکان داریم و با دست نشانم میدهد. بعد اضافه میکند: به شما می آید که سمند داشته باشید.
با لبخند میگویم که نه من یک پراید کوچولو دارم.
خوشحال میشوم که ماشینم گران قیمت نیست. بی مقدمه می گویم چشم به هم بزنی تو هم بیست و شش سالت می شود. چشم هیش گرد می شوند و با تعجب و کشدار می پرسد بیست و شش سال؟
می خندم. برای اولین بار احساس عمر نوح داشتن می کنم.
علی اصغر خداحافظی می کند. محکم با او دست می دهم.
دلم برای هشت و نیم سالگی ام تنگ می شود. شاید هم نه...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : سفر، سبزوار، دانشجو، دانشگاه، ساوه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
میانه سفر است. شب را سبزوار می مانیم. دربدر دنبال پریز می گردم برای شارژ موبایل و لپ تابم. بالاخره جایی پیدا می کنم.
علی اصغر را گذاشته اند تا مراقب موبایل برادرش باشد. به گفته  خودش هشت و نیم سالش است. کنارش می نشینم و حرف می زنیم. پخته حرف می زند و از همه چیز.
یکباره از من می پرسد مسلمان هستی؟
تعجب می کنم. جواب مثبت که می گیرد ادامه می دهد: درست مثل داداش جعفر من. او هم خیلی مسلمان است....
می خندم. 
می خواهد خلبان شود و پولدار و فوتبالیست ولی بعد خودش می گوید باید ببینیم چه پیش می آید.
می گویم هرچه شدی خوبش بشو. خوبش شدن سخت است و علی اصغر این را تکرار میکند.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : سفر، سبزوار،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
تاب و توان را نوشت، خستگی به بار آمد
عشق را ستود، بیهودگی معنا یافت
و سکوت را اختیار کرد، آنچه نمی باید شد...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : تاب و توان، خستگی، عشق، بیهوده، سکوت،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 شهریور 1391 :: نویسنده : زری
نظرات ()
درست مثل مرگ ماهی قرمز توی تنگ تنها  و تنها در یک لحظه اتفاق می افتد و از دست هیچکس کاری ساخته نیست.
دلیلش را نمی دانم اما این روز ها زیاد اتفاق می افتد که در یک لحظه چنان پژمرده می شوم که حتی از دست خودم هم کاری ساخته نیست.
همه چیز خوب است اما... تو باور مکن.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

یادم می آید که دبستانمان پشت همین پارک بود... درست همین جا که الان هست ولی پر بود از درخت های کاج.
پیاده رو هایش اما اینقدر ها فراخ نبود. شاید برای همین بود که همیشه خدا یک پایمان توی چمن ها بود و پارکبان پیر با چوب دنبالمان می کرد و اگر تیز تر از او نمی بودیم حتما ترکه ای کاسب می شدیم.
حالا پانزده سال گذشته... 
همین چند روز پیش آنجا بودم. هیچ کس مرا نمی شناخت... من هم همینطور. آنقدر غریبه بودم که حتی به هوای دیدن باغبان بد اخلاق کودکی، پایم را توی چمن ها گذاشتم اما نه کسی سوت زد و نه بد و بیراهی نثارم شد.
جای شکرش اما لا اقل باقی بود که در و دیواری باقی مانده بود تا بتوانم یک لحظه هم که شده خودم را میان همان میز و نیمکت های سه نفره به یاد بیاورم... همان نیمکت هایی که وقتی دعوایمان می شد بغل دستی حق نداشت توی قسمت ما بیاید...
پانزده سال...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، داستان، 
برچسب ها : نیمکت، دبستان، پارک، اصفهان، شهید حسن جعفریان،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

و خیلی ها هستند که به قول خودشان مثل کوه پشت آدم هستند...
نه احساس دارند که دل بسوزانند و نه تکان می خورند که کمکی از دستشان بر بیاید...
اما همیشه مثل کوه پشت آدم ایستاده اند.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : کوه، احساس، یاری،
لینک های مرتبط :


جمعه 27 مرداد 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()


( کل صفحات : 41 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic