درباره وبلاگ


.
مردها بی قاعده در دردند...

مدیر وبلاگ : محمد مهدی دادجو
نظرسنجی
آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Click Here to Search This Site

Free SEO Tools

Free SEO Tools

ماهی قرمز كوچك




نیمکت

کنارم نشست... درست روی قسمت خیس صندلی پارک...
حالا درست شذه بودم مثل همان بچگی که سر جلسه امتحان معلم می آمد و بالای سرم می ایستاد و نوشتنم را تماشا می کرد... قفل ِ قفل.
مطلبی را که برایم کلی جذاب بود سه بار تا نصفه خواندم و دوباره رها کردم. تمام حواسم به آشفتگی جوانک بود.
بعد همانطور که به روبرویش نگاه می کرد انگار خواب باشد گفت:" راستشو بخوای هیچکدوممون سر حرفمون نموندیم. نه من ...نه اون. اولش گفتم هر زمان که بگی برو از زندگیت میرم و همو فراموش می کنیم... اونم گفت من وقتی دست رفاقت میدم دیگه یعنی تا آخرش هستم.
نتونستم فراموشش کنم... اونم سر حرفش نموند..."
دوباره برخاست و براه افتاد اما انگار هیچوقت صدایم را نشنید که:" آقا کلید هایتان جا ماند..."




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، عاشقانه ها، داستان، 
برچسب ها : نیمکت،
لینک های مرتبط :


جمعه 24 آذر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
انار

زنگ آپارتمانش را میزنم. در را باز می کند و لبخند می زند. بعد یکهو چشمش به جعبه اناری که توی دستهایم است می افتد و سرم داد می زند؛ مهدی اینهمه انار رو من چی کار کنم؟
از خودم خنده ام می گیرد... 
طبق معمول برایش نمی گویم که انار ها را که دیدم، شاعرانگی ام گل کرد. خواستم تمام شاعرانگی ام  را به تو هدیه کنم...
مهربانانه غر می زند... از دست تو...
انار ها را روی اُپن می گذارم... بعد روی مبل ولو می شوم و در حالی که یکی از پاهایم را روی دیگری انداخته ام یکی از انارهای توی جعبه را آب لمبو می کنم...
دوباره از جلوم رد می شود... حرص می خورد... منتظر می مانم تا بگوید: اینطوری میترکه بچه...
جمله اش تمام نشده آب انار روی صورتم شتک میزند...
می خندم...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، داستان، 
برچسب ها : انار، شاعرانگی، آپارتمان،
لینک های مرتبط :


جمعه 19 آبان 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

یادم می آید که دبستانمان پشت همین پارک بود... درست همین جا که الان هست ولی پر بود از درخت های کاج.
پیاده رو هایش اما اینقدر ها فراخ نبود. شاید برای همین بود که همیشه خدا یک پایمان توی چمن ها بود و پارکبان پیر با چوب دنبالمان می کرد و اگر تیز تر از او نمی بودیم حتما ترکه ای کاسب می شدیم.
حالا پانزده سال گذشته... 
همین چند روز پیش آنجا بودم. هیچ کس مرا نمی شناخت... من هم همینطور. آنقدر غریبه بودم که حتی به هوای دیدن باغبان بد اخلاق کودکی، پایم را توی چمن ها گذاشتم اما نه کسی سوت زد و نه بد و بیراهی نثارم شد.
جای شکرش اما لا اقل باقی بود که در و دیواری باقی مانده بود تا بتوانم یک لحظه هم که شده خودم را میان همان میز و نیمکت های سه نفره به یاد بیاورم... همان نیمکت هایی که وقتی دعوایمان می شد بغل دستی حق نداشت توی قسمت ما بیاید...
پانزده سال...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، داستان، 
برچسب ها : نیمکت، دبستان، پارک، اصفهان، شهید حسن جعفریان،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
کنسرت پاریس بود. 2 روز مانده به اجرا.
از همان شب هر بار ویولون را بر می داشتم سر و کله دخترک پیدا می شد؛ حتی زمان تمرین.
خوب یادم هست. دخترک به من میگفت استاد و من به روشنی تجربه ی تمام روزهایی که پشت سرم بود پیش روی او می دیدم. دخترک حس جدیدی را در من به دنیا می آورد. چیزی که تا آن روز تجربه اش را نداشتم و حسی ناخودآگاه مرا واداشت تا او را به فرزندی بپذیرم.



نوع مطلب : داستان، کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : بابالنگ دراز، کنسرت، پاریس، ویولون، استاد،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
 -: مطمئنی؟ ببینم فکراتو کردی؟
+: هیچ وقت بدون فکر هیچ حرکتی نکردم. هیچ وقت در تمام عمرم حرفم دوتا نشده.
 -: خودت چی فکر می کنی؟ می بازی یا می بری؟
+: گمونم ببازم... اما معنیش این نیست که تو ببری!
 -: خیلی مطمئن حرف می زنی. هنوز منو نمی شناسی...
+: اساس بازی همینه. تو مراقب برد و باخت خودت باش.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : کافی شاپ، بازی، فکر، برد، باخت، کافه،
لینک های مرتبط :


جمعه 1 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
سگ

باران که تمام شد راننده مان هم از ماشین پیاده شد، آرام مشتش را باز کرد و مورچه بالداری را به دقت در گوشه ای که کمتر خیس بود رها کرد.
دلش به حال مورچه ای که زیر باران مانده بود سوخته بود و من شرمسار از اینکه وسعت قلبش را زودتر از این نتوانسته بودم دریابم.
صبح یک سگ ولگرد یک دفعه میان جاده دوید... و آقای مشایخی تمام امروز را افسرده بود.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، نکات پند آموز، داستان، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : راننده، سرویس، قلب، دل نازک، افسرده، مورچه، سگ، بالدار، باران، خیس،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 20 فروردین 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
و ما با قصه های مجید بزرگ شدیم...
یاد گرفتیم بچه نباشیم و همیشه به اندازه چند سال بزرگتر از سن و سالمان باشیم...
غافل از اینکه قصه های مجید را هوشنگ مرادی کرمانی در بزرگسالی اش نوشته بود...
و همچنان چند سال پیرتر باشیم




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، نکات پند آموز، داستان، رسانه، سینما، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : بی بی، قصه های مجید، کیومرث پور احمد، مجید باغ بیگی، مهدی باقر بیگی، پروین دخت یزدانیان، هوشنگ مرادی کرمانی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 10 فروردین 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

همین جمعه، همین چند روز پیش از پنجره که سرک کشیدم...

خودت خوب فهمیدی که منتظرت بودم.

پ.ن: جانماز خشک را نیازی به آب کشیدن نیست.





نوع مطلب : کاغذ پاره های من، عاشقانه ها، دین، داستان، 
برچسب ها : انتظار، جمعه، کوچه، پنجره، جانماز،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
حالا هربار جاده های سفر را طی می کنم و به حرف های سهراب گوش می دهم.
همیشه همان حرف ها را میگوید و هر بار چیز تازه ای میان سخن هایش هست که ذهنم را زیر و رو کند...درست مثل  یک ساعت شنی.
راستی چرا میان حرف هایش با آنکه هیچوقت اشاره ای نکرد، کلاغ و غربت مترادف شدند؟
راستی چرا بادبادک های خوش باور حوالی خواب هایم را دور زدند و من پر از نگاه شدم؟...مبهوت ماندم و آدم ها ذهن حیرانم را به تمسخر گرفتند...و هیچ ندانستند که میان ذهن من چیزی فراتر از سیم های برق کوچه و خیابان تکان میخورد؟...این روز ها تازه فهمیده ام میان  هندسه هم می توان احساس را دید...راه می افتم، کاغذ های شمارشم را در دست میگیرم و به جای ابعاد هندسی انرژی، معادله ی چند مجهولی کلاغ های روی سیم ها را با کبوتر های آسمان موازنه می کنم...
مسیر، ذات گم شدن است. 




نوع مطلب : شعر، داستان، کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : معادله، موازنه، کبوتر، غربت، کلاغ،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()


گوشه ای نشسته گاه به اطراف خیره می شود،گاه به لوازمش، گاه به دستان سیاه ، بسم ا..می گوید و دست به کار می شود، سیاه می کند،اشک هایش یادش می آید، قطره ای می چکد اما صدایی می گوید بردار اما نه ، هنوز صیقلش مانده بر می دارد،دختر گریه می کند،پسر بهانه می گیرد،مادر به نقطه ای خیره و پدر براق می کند تا...
تا صدایی دستش را از حرکت باز می دارد"چقدر شد" کفش ها را جفت کرد و در کیسه ای گذاشت و باز به نقطه ای خیره شد به امید براقی های دیگر...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، داستان، 
برچسب ها : براق، دستان سیاه، صیقل، دختر، پسر، کفش،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 اسفند 1390 :: نویسنده : زری
نظرات ()


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic