درباره وبلاگ


.
مردها بی قاعده در دردند...

مدیر وبلاگ : محمد مهدی دادجو
نظرسنجی
آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Click Here to Search This Site

Free SEO Tools

Free SEO Tools

ماهی قرمز كوچك




سهراب سپری




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : سهراب، سپهری، هنوز در سفرم،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
گاه آنچه را یاد گرفته ایم فراموش می کنیم. و یا نمی خواهیم به یاد آوریم، انگار همین دیروز بود کلاس پنجم دبستان شعری از قیصر امین پور را سر کلاس می خواندیم"ما همه اکبر لیلا زادیم"
اما آنچه امروز دیده می شود تکرار گذشته نیست و یا حداقل کمرنگ تر شده است. امروز به نرخ روز بودن زیباتر جلوه می کند. جنس دیروز خریده شده به نرخ امروز فروخته می شود. خدا بیامرزد خیاطی را که اگر به جای دو ساعت، یک ساعت نیم روی لباسی وقت می گذاشت، پول نیم ساعت دیگر را به صاحب لباس پس می داد  وقتی که می دید مستاجرش صاحب بچه شده کرایه ی ماهانه را کمتر می کرد . 
کاش کمی مانند او بودیم.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، دین، شعر، 
برچسب ها : پنجم دبستان، قیصر امین پور، شیخ رجبعلی خیاط،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 آبان 1391 :: نویسنده : زری
نظرات ()

سال های سال گذشت تا با خودم کنار بیایم که فضایی را که میان ذهنم ساخته ام و دربدر به دنبال یافتنش هستم هیچ کجا نیست به جز میان ذهنم.
این روزها شده ام مثل جان نش فیلم ذهن زیبا که با آدم های زاده خیالش دیگر صحبت نمی کرد اما گاهی بر میگشت و با دلتنگی نگاهشان می کرد.
این روزها زیاد آه می کشم...




نوع مطلب : شعر، کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : ذهن زیبا، جان نش،
لینک های مرتبط :


شنبه 17 تیر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
میز مشت

میز
و مشت...
زمان رفت
و فقط یک خستگی خاکستری ماند
و ایده آل هایی که به من اصابت کرده بودند
و یک میز
و مشت
و من




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، شعر، 
برچسب ها : مشت، میز، ایده آل، خستگی، خاکستری،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
درست مثل آن روز ها
تفنگ ها عازم جنوب شده اند
فشنگ ها راهی شمال.
و ما بالاخره توانستیم...
سی سال فردوسی
سی سال هم ما
دیگر شاهنامه هم  آخرش خوش نیست
سیاوش را اخته کردیم
وازکتومی رایگان
حالا تو هی آویزان پدرت باش
آخرش می شوی سهراب...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، شعر، 
برچسب ها : شاهنامه، حماسه، کارگر، ملکه، زنبور، وازکتومی، رایگان، سانسور، تفنگ، فشنگ،
لینک های مرتبط :


جمعه 15 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()



می تراود شبنم، می درخشد خورشید، می شکوفد غنچه، می پرد کبک از سینه ی کوه
می زند دارکوب همچنان بر کنج درخت
می رسد صبح خسته از این همه راه 
می شود روز خسته از این همه صبح
می رود بر دل صحرا همان کبک دری، می رسد همره او گرد و غباری سریع
می رود موج طلا بالا سر او
می رسد ظهر چو آتش سوزان
گرم و نورش همه جا سرگردان
می رسد قاصدک از بالا سر
زجفای صبح فردا می شود او پرپر
می کشد چادر خود را بر سر
آری می رسد ماه از بالا سر




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، شعر، 
برچسب ها : شبنم، خورشید، غنچه، کبک دری، دارکوب، صبح، صحرا، گرد وغبار، موج طلا، قاصدک، چادر، ماه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 31 فروردین 1391 :: نویسنده : زری
نظرات ()
حالا هربار جاده های سفر را طی می کنم و به حرف های سهراب گوش می دهم.
همیشه همان حرف ها را میگوید و هر بار چیز تازه ای میان سخن هایش هست که ذهنم را زیر و رو کند...درست مثل  یک ساعت شنی.
راستی چرا میان حرف هایش با آنکه هیچوقت اشاره ای نکرد، کلاغ و غربت مترادف شدند؟
راستی چرا بادبادک های خوش باور حوالی خواب هایم را دور زدند و من پر از نگاه شدم؟...مبهوت ماندم و آدم ها ذهن حیرانم را به تمسخر گرفتند...و هیچ ندانستند که میان ذهن من چیزی فراتر از سیم های برق کوچه و خیابان تکان میخورد؟...این روز ها تازه فهمیده ام میان  هندسه هم می توان احساس را دید...راه می افتم، کاغذ های شمارشم را در دست میگیرم و به جای ابعاد هندسی انرژی، معادله ی چند مجهولی کلاغ های روی سیم ها را با کبوتر های آسمان موازنه می کنم...
مسیر، ذات گم شدن است. 




نوع مطلب : شعر، داستان، کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : معادله، موازنه، کبوتر، غربت، کلاغ،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
خواب مرگم را می دیدم... آنقدر واقعیت داشت که اشهد خواندم
صبح اما وقتی یادم آمد فقط خندیدم
و طلوع آفتاب را با این شعر آغاز کردم:
از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانی اش نمی پرسند
از خویشتنش نمی پرسند
زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی در آید
تاب آرد بپذیرد وداع را،درد مرگ را، فرو ریختن را
تا دیگر بار بتواند که برخیزد...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، شعر، موسیقی، 
برچسب ها : بابک بیات، احمد شاملو، سکوت سرشار از ناگفته هاست، مرگ، مردن، طلوع، صبح،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 16 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
میان راه سفر، عبور چلچله ای حجم وقت را کم کرد
و میان من و محمد سهراب جریان داشت و گریه می کردم  و فصل، فصل درو بود
و خوب می دانم که از همان شب دل نازک شده ام




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، شعر، داستان، 
برچسب ها : سهراب سپهری، سفر، مسافر،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 10 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
هرچند گفتگویی که در ادامه می آورم حسابی گرد و غبار زمان بر دوشش نشسته اما صالح علا هنوز هم همان صالح علایی است که اولین بار و در کودکی هایم نقد خنده اش را از شبکه سه سیما دیدم. هر روز پر بار تر و شیرین تر.
آنقدر که دلت میخواهد فقط بنشینی و حرف هایش را بشنوی.

محمد صالح علا



محمد صالح علاء یک نوستالژی در قید حیات است. یک حس دلتنگی سیال در نگاه‌ها و آواها. او حس مشترک همه آنهایی است که دلشان برای همین لحظه ای که الان رفت، تنگ می‌شود و دوست دارند همه لحظات را در جیب‌هایشان نگه دارند. از این حیث مصاحبه با صالح علاء هم سخت است و هم جذاب.
سخت است چون تا بخواهی چانه‌اش را گرم کنی، کلی باید چانه بزنی و جذاب است از این لحاظ که وقتی چانه‌اش گرم شد، حرف‌هایی می‌زند که در بساط هیچ سمساری یافت نمی‌شود. ویژگی کار صالح علاء در کلام نهفته است، در کلمه. این ویژگی شاخصه همه رشته های هنری است که او بر آن دستی به نوازش برده است، در بازیگری، مجری گری، ترانه و حتی تجسمی‌هایش نیز با نام‌هایشان مانده‌اند. او کلمات را یک بار دیگر می‌زایاند. به عبارت بهتر، آن‌ها را طوری ادا می‌کند که گویی همین حالا زاده شده‌اند، همین حالا از راه رسیده‌اند و این خود شعر است. حتی بعضی اوقات این کلمات تازه تولد یافته نارسند، یا لااقل پخته نیستند، طعم کالی دارند، اما لطافتشان که به خاطر نوزادیشان است، غالب می‌شود و باز هم جذابشان می‌کند، مثل نوزادی که گرچه هنوز ریخت نگرفته اما عزیز است و لطیف! محمد صالح علاء کلمات را هر بار، دوباره می‌بیند مثل گیاهی تازه رسته از خاک؛ به آن با تعمق نگاه می‌کند و بعد به عنوان اولین بشر، می خواندشان. برای همین هم هست که جملاتش، از کلماتی تشکیل شده که شنونده در ابتدا تصور می‌کند، تاکنون آن‌ها را نشنیده است، گمان می‌برد او به زبانی دیگر سخن می‌گوید... آری، او به زبانی دیگر سخن می‌گوید که شعر است، حتی با وجود اینکه یک شعر هم نگفته است، اما او یک شاعر است! چیدمان دفتر <نشانی> به قسمی است که از همان لحظه اول می‌فهمی با کس دیگری طرف هستی، تخته سیاهی بزرگ که روی آن جملاتی ترانه وار نوشته شده‌اند، پروژکتورها، نورها و بقیه اسباب طوری کنار هم قرار گرفته‌اند که انگار می‌کنی روی سن رفته ای...


گفتگو با صالح علا


نوع مطلب : شعر، داستان، رسانه، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : محمد صالح علا، صالح علاء، رادیو پیام، نشانی، روزنامه، بی بی، ترانه، نمایش، نقد خنده، دو قدم مانده به صبح، جام جم،
لینک های مرتبط : گفت وگو با محمد صالح علاء؛ جای بی بی توی جیب پیراهنم است!، همیشه در حال نوشتن نامه عاشقانه‌ام،


دوشنبه 21 آذر 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic