درباره وبلاگ


.
مردها بی قاعده در دردند...

مدیر وبلاگ : محمد مهدی دادجو
نظرسنجی
آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Click Here to Search This Site

Free SEO Tools

Free SEO Tools

ماهی قرمز كوچك




هستند کسانی که می گویند آن ها که رفته اند و فیسبوق آدم های آنور دنیا را به فحش کشیده اند ایرانی نیستند....اصلا ایرانی نبوده اند...
بله...این ها کار پسر همسایه است. کار ایرانی ها که نیست. لابد از مریخ آمده اند.
چرا ما نمیخواهیم بپذیریم که این سال ها و سالهای قبل و قبل تر با حاشا کردن زشتی ها هیچوقت نتوانسته ایم فرهنگ سازی کنیم؟
چرا هنوز فکر میکنیم مثل بچگی ها باید بگوییم این خرابکاری ها کار کثلا آقا بهزاد نبوده کار پسر همسایه بوده... 
این دقیقا همان سیاست خنده دار دکتر محمود است که خیلی زیبا و شیک رفت نیویورک و گفت توی ایران ما اصلا ه.م.ج.ن.س ب.ا.ز نداریم....
باید بپذیریم که این ها خودمانیم. مشتی از یک خروار ایرانی که هر روز توی خیابان و پشت رل و توی ورزشگاه و هرجا به هم فحش و ناسزا می گویند و یکبار نشده کسی به فکر بیفتد که این آفت را باید با فرهنگ سازی حذف کرد و نه با حاشا کردن.
حرف زیاد است و حوصله وبلاگ خوان کم...




نوع مطلب : فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 22 آذر 1392 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
حتی برای من هم که از ابتدای تولد از نعمت حمام در خانه مان برخوردار بوده ام دور از تصور نیست که نبود حمام و استحمام در حمام عمومی چقدر روی اعصاب آدم می رود.
آدم بعضی چیز ها را در خانه اش می خواهد و گرنه عطای خانه و کاشانه را به لقایش می بخشد و کوچ می کند و محترمانه اش می شود فرار مغز ها.
خیلی ها هم می مانند و کوتاه می آیند به امید اینکه شاید روزی درست بشود... ولی نمی شود...
این چیزی است که من اسمش را می گذارم فرار ذهن ها.


ادامه مطلب


نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : فرار ذهن ها،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 بهمن 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
گاه آنچه را یاد گرفته ایم فراموش می کنیم. و یا نمی خواهیم به یاد آوریم، انگار همین دیروز بود کلاس پنجم دبستان شعری از قیصر امین پور را سر کلاس می خواندیم"ما همه اکبر لیلا زادیم"
اما آنچه امروز دیده می شود تکرار گذشته نیست و یا حداقل کمرنگ تر شده است. امروز به نرخ روز بودن زیباتر جلوه می کند. جنس دیروز خریده شده به نرخ امروز فروخته می شود. خدا بیامرزد خیاطی را که اگر به جای دو ساعت، یک ساعت نیم روی لباسی وقت می گذاشت، پول نیم ساعت دیگر را به صاحب لباس پس می داد  وقتی که می دید مستاجرش صاحب بچه شده کرایه ی ماهانه را کمتر می کرد . 
کاش کمی مانند او بودیم.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، دین، شعر، 
برچسب ها : پنجم دبستان، قیصر امین پور، شیخ رجبعلی خیاط،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 آبان 1391 :: نویسنده : زری
نظرات ()
هرچند بسیار تهوع آور است وقتی کسی از روی نفهمی میگوید این چه مملکتی است اما این روز ها زیاد فکر میکنم... زیاد تر پیش می آید که بی صدا جامعه ای را نگاه کنم که حال و روز امروزش خودخواهی و خودپرستی و تزویر  افراد است و بعد به آنها که می گویند اگر یک روز جنگ شود همین ها می روند زل بزنم و بگویم ملاک حال حاضر افراد است آقا!!!
مملکت ما بسیار مکان مناسبی است برای هرز رفتن استعداد... به هر مقیاسی که دلتان بخواهد... این را سال ها پیش از لابلای آرشیو صدای فرهاد مهراد پیدا کردم...





نوع مطلب : کاغذ پاره های من، موسیقی، فرهنگ و جامعه، جبهه و جنگ، 
برچسب ها : فرهاد، مهراد، مملکت، استعداد،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 16 مهر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
پیامک می دهد: آمده ایم شهرتان!
خوب می دانم که می خواهد من را هم بازی بدهد... تمام زندگی اش همین است.
می خندم... می پرسم الان کجایید؟... می گذارم بازی کند.
- پل خواجو... چقدر شلوغ شده امسال... اصفهان را هیچوقت اینطور عمله بازار ندیده بودم.
اخم می کنم... سریع خنده ام می گیرد... می گویم خب... تو هم یکی مثل دیگران...
بدش می آید. این را از جواب ندادنش می فهمم. پیامک می دهم... خوش بگذرد...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : اصفهان، پیامک، بازی، پل خواجو،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 مهر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
این سطر را بارها نوشتم... دوباره پاک کردم و دوباره نوشتم...
بعد با خودمک گفتم از کجا می دانی که الدورادو، خارج از این بیغوله باشد؟
و اینگونه بود که دهان بستیم و به جای خیال سفر، چشم به راه مسافر نشستیم... و بعد حتی به هیچ بنی بشری توضیحات اضافی ندادیم.




نوع مطلب : فرهنگ و جامعه، دین، کاغذ پاره های من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 8 مهر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
علی اصغر  اهل ساوه است. از من جویای احوال می شود.
می پرسد دانشجویی؟
می گویم دیگر از من گذشته.
می پرسد کدام دانشگاه بوده ای؟
تعجب می کنم اما خیلی زود می فهمم برای او همین که دانشجوی یکی از دانشگاه های تهران باشی کافیست.
میگوید خوب است دیگر... همین که تهران هستی...
میخندم...
میگوید ما پیکان داریم و با دست نشانم میدهد. بعد اضافه میکند: به شما می آید که سمند داشته باشید.
با لبخند میگویم که نه من یک پراید کوچولو دارم.
خوشحال میشوم که ماشینم گران قیمت نیست. بی مقدمه می گویم چشم به هم بزنی تو هم بیست و شش سالت می شود. چشم هیش گرد می شوند و با تعجب و کشدار می پرسد بیست و شش سال؟
می خندم. برای اولین بار احساس عمر نوح داشتن می کنم.
علی اصغر خداحافظی می کند. محکم با او دست می دهم.
دلم برای هشت و نیم سالگی ام تنگ می شود. شاید هم نه...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : سفر، سبزوار، دانشجو، دانشگاه، ساوه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
میانه سفر است. شب را سبزوار می مانیم. دربدر دنبال پریز می گردم برای شارژ موبایل و لپ تابم. بالاخره جایی پیدا می کنم.
علی اصغر را گذاشته اند تا مراقب موبایل برادرش باشد. به گفته  خودش هشت و نیم سالش است. کنارش می نشینم و حرف می زنیم. پخته حرف می زند و از همه چیز.
یکباره از من می پرسد مسلمان هستی؟
تعجب می کنم. جواب مثبت که می گیرد ادامه می دهد: درست مثل داداش جعفر من. او هم خیلی مسلمان است....
می خندم. 
می خواهد خلبان شود و پولدار و فوتبالیست ولی بعد خودش می گوید باید ببینیم چه پیش می آید.
می گویم هرچه شدی خوبش بشو. خوبش شدن سخت است و علی اصغر این را تکرار میکند.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : سفر، سبزوار،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

و خیلی ها هستند که به قول خودشان مثل کوه پشت آدم هستند...
نه احساس دارند که دل بسوزانند و نه تکان می خورند که کمکی از دستشان بر بیاید...
اما همیشه مثل کوه پشت آدم ایستاده اند.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : کوه، احساس، یاری،
لینک های مرتبط :


جمعه 27 مرداد 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
جیگر

قدیم تر ها... آن روزها که اوایل بیست سالگی ام بود پیش خودم میگفتم خب ما که مسلمانیم و نصف پل را با همین خر مفلوک و پالان کجش طی کرده ایم.
چهار صباح دیگر هم که زن می گیریم و عاقبت بخیر می شویم و جایمان می شود آن گوشه های بهشت. آخر فکر می کردیم گناه در شرایط مجردی ایجاب می شود و آدم متاهل کمتر زمینه برای گناه دارد. به درب و داغانی جایگاهمان هم قانع بودیم. می دانید ما از همان بچگی آدم نسبتا قانعی بودیم... این نسبتا هم به آدم بودن و هم به قانع بودنمان  بر می گردد.
حالا که رسیده ایم به دوران تاهل... بساط گناه همچنان به راه است. دیگر نگاه که می کنیم می ترسیم. ماجرا انگار از آنچه که فکرش را می کردیم سخت تر است. هی بعد از هر خبط و خطایی هم دوتا فحش به خود مهندسمان می دهیم و یک شکر خوردم هم به خدا می گوییم. لامصب تکرار هم که نکنیم تنوع گونه های خبط و خطا آنقدر زیاد و جذاب است که از هر کدام هم که یک فقره مرتکب شویم برای دود دادن خاندانمان تا هفت پشت و جلو بس است.
این روز ها فقط اقرار به خریتمان داریم. نه از نوع جگری بل از نوع خری. حالا تو هم هی بگو کن خر نیستم... من جیگرم.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، نکات پند آموز، دین، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 25 تیر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic