درباره وبلاگ


.
مردها بی قاعده در دردند...

مدیر وبلاگ : محمد مهدی دادجو
نظرسنجی
آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Click Here to Search This Site

Free SEO Tools

Free SEO Tools

ماهی قرمز كوچك




20:35
گوشی تلفن را بر می دارم تا فاصله بین تهران و اصفهان را کم کنم... شماره ی محمد را می گیرم شاید ذره ای از دلتنگی ام کم شود اما اینبار را حسابی کور خوانده ام. می پرسد تعطیلات را نیامدی... بهانه می آورم که گرفتار بودم و نشد...

21:20
دستم را دراز می کنم و هزار و دویست تومان به عوارضی میدهم و پانصد تومان و یک تکه کاغذ نصیبم میشود. عوارضی تهران-قم...
شب پر می شود از صدای خسرو شکیبایی و تیزی تلفظ سین و شین هایش...و سهراب

23:00
سمت چپ جاده به موازات راه، ماه درست شانه به شانه ام می آید... 120 کیلومتر در ساعت
فلاسک را بر میدارم و برای خودم چندمین چای را می ریزم...
ماه غیبش می زند

00:35
وارد مه می شوم...
سرعتم می آید روی 80... لعنتی چقدر رانندگی در شرایط سخت را دوست دارم...

00:55
مه تمام می شود... احساس می کنم کفش هایم را پشت این مه جا گذاشته ام.

1:15
پلیس راه آخر را رد می کنم...







نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : تهران، اصفهان، خسرو شکیبایی، سهراب سپهری، عوارض،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 آذر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
پیامک می دهد: آمده ایم شهرتان!
خوب می دانم که می خواهد من را هم بازی بدهد... تمام زندگی اش همین است.
می خندم... می پرسم الان کجایید؟... می گذارم بازی کند.
- پل خواجو... چقدر شلوغ شده امسال... اصفهان را هیچوقت اینطور عمله بازار ندیده بودم.
اخم می کنم... سریع خنده ام می گیرد... می گویم خب... تو هم یکی مثل دیگران...
بدش می آید. این را از جواب ندادنش می فهمم. پیامک می دهم... خوش بگذرد...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : اصفهان، پیامک، بازی، پل خواجو،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 مهر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

یادم می آید که دبستانمان پشت همین پارک بود... درست همین جا که الان هست ولی پر بود از درخت های کاج.
پیاده رو هایش اما اینقدر ها فراخ نبود. شاید برای همین بود که همیشه خدا یک پایمان توی چمن ها بود و پارکبان پیر با چوب دنبالمان می کرد و اگر تیز تر از او نمی بودیم حتما ترکه ای کاسب می شدیم.
حالا پانزده سال گذشته... 
همین چند روز پیش آنجا بودم. هیچ کس مرا نمی شناخت... من هم همینطور. آنقدر غریبه بودم که حتی به هوای دیدن باغبان بد اخلاق کودکی، پایم را توی چمن ها گذاشتم اما نه کسی سوت زد و نه بد و بیراهی نثارم شد.
جای شکرش اما لا اقل باقی بود که در و دیواری باقی مانده بود تا بتوانم یک لحظه هم که شده خودم را میان همان میز و نیمکت های سه نفره به یاد بیاورم... همان نیمکت هایی که وقتی دعوایمان می شد بغل دستی حق نداشت توی قسمت ما بیاید...
پانزده سال...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، داستان، 
برچسب ها : نیمکت، دبستان، پارک، اصفهان، شهید حسن جعفریان،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
پیاده رو

میان شلوغ ترین پیاده رو های تهران هم به ندرت پیش می آید تا چهره ای آشنا به رویت لبخند بزند و حال و احوال را جویا شود.
اصفهان اما برایم اینطور نبود... با تمام نصف جهان بودنش، هنوز هم بعد از گذشت 7 سال از هجرتم، در هر گوشه ای از شهر هنوز هم کسی پیدا می شود که مرا بشناسد.
هر بار که دلم برای گذشته تنگ می شود راه می افتم میان پیاده رو های چهارباغ و شیرینی اش به این است که نمی دانم قرار است چه کسی را ببینم و بعد میان این ها همه عابر یکدفعه نگاه آشنایی پیدا می شود که تکه ای از خاطرات گذشته را با هم شریک بوده ایم. چیزی قلبم را قلقلک می دهد. لذت دیدار مجدد یک دوست... و دلم دوباره برای اصفهان تنگ می شود.

پ.ن: بزرگ شده تهران که باشی حرف هایم هیچ حس خفته ای را در درونت بیدار نمی کند...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : اصفهان، تهران، پایتخت، دوست، آشنا، چهارباغ، پیاده رو،
لینک های مرتبط :


شنبه 12 فروردین 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
بازار

یادت هست آن روزها که بازار اصفهان گام های آشنای ما را می شمرد و تو کنجکاو قیمت همه چیز را می خواستی بدانی؟
و این روزها دلتنگ آن روزهایم...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : بازار، اصفهان، قیمت،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 20 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

و جاده چه مسیر خوبیست برای خیره شدن... و فرو رفتن...
***
چند روزی را سفر بودم نشانه اش همین چمدان که قیافه خسته تر از من به خود گرفته است.
چند روزی از من خبری نبود اما کسی نه رفتنم را بسلامت گفت و نه رسیدنم را بخیر.
از اصفهان برگشتم... چقدر دلتنگ شده بودم برایش.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : چمدان، سفر، راه، اصفهان،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

چند روزی میرویم تا بلکه اصفهان هم باران ببارد...




نوع مطلب :
برچسب ها : اصفهان، زاینده رود، باران، زاینده رود خشک، سفر، مسافر، مسافرت،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 15 آبان 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic