درباره وبلاگ


.
مردها بی قاعده در دردند...

مدیر وبلاگ : محمد مهدی دادجو
نظرسنجی
آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Click Here to Search This Site

Free SEO Tools

Free SEO Tools

ماهی قرمز كوچك




سگ

باران که تمام شد راننده مان هم از ماشین پیاده شد، آرام مشتش را باز کرد و مورچه بالداری را به دقت در گوشه ای که کمتر خیس بود رها کرد.
دلش به حال مورچه ای که زیر باران مانده بود سوخته بود و من شرمسار از اینکه وسعت قلبش را زودتر از این نتوانسته بودم دریابم.
صبح یک سگ ولگرد یک دفعه میان جاده دوید... و آقای مشایخی تمام امروز را افسرده بود.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، نکات پند آموز، داستان، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : راننده، سرویس، قلب، دل نازک، افسرده، مورچه، سگ، بالدار، باران، خیس،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 20 فروردین 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()



بهانه ای از سر عشق
زیر رگباره سکوتم
در انتهای انتظارات
مانند باران می نویسم




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : عشق، رگبار، سکوت، انتظار، باران،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 فروردین 1391 :: نویسنده : زری
نظرات ()

حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال 
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند 
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و 
آسمان هم که بارانی‌ست ...! 

(سید علی صالحی)





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : شعر، سید علی صالحی، نشانی، باران، نامه، مقصد، احتمال، گریه، گفتگو،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 آذر 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

چند روزی میرویم تا بلکه اصفهان هم باران ببارد...




نوع مطلب :
برچسب ها : اصفهان، زاینده رود، باران، زاینده رود خشک، سفر، مسافر، مسافرت،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 15 آبان 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

با سرعت از خیابان رد شد و گل و شل خیابان را روی لباس پیر مرد عابر ریخت. زن بچه به بغل را کنار خیابان دید و از ترس آنکه صندلی های ماشینش خیس نشود، آنها را زیر باران رها کرد و رفت تا ثابت کند که سواره خبر از حال پیاده ندارد.
باران همچنان می بارید و درهای رحمت به روی مردم باز بود اما آن طرف تر مسافران کنار خیابان زیر باران مانده بودند و تاکسی ها حاضر نبودند مسافران را به مقصد برسانند چرا که با این روش می توانستند مردم پریشان شده از باران را با کرایه بیشتر و دربستی به مقصد برسانند. کرایه ای به اندازه 10 برابر کرایه روزهای عادی!





نوع مطلب : فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : خیابان، گل و شل، عابر، صندلی، باران، تاکسی، کرایه،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 آبان 1390 :: نویسنده : زری
نظرات ()


آن روز باران می بارید
 آنقدر که زمین  را  خیس  کند ، آنقدری بود که پلک نیمه باز شده ام لبریز از قطرات باران شود...

 باران ...باران
  نمی دانم چه بنامم خاطرات روز ها ی خوش آن روز ها که تو را شناختم
 تو رامی گویم...
       
 تو را می گویم  آشنای غریبه ی من   ...تو را که  دیروز آشنا یی بودی  و از  امروز ،از امروز همراه همیشگیم شدی
       
 سخت گذشت ...همه  روزهای پر التهاب ...همه ی  شب های  پر ستاره ی بی نور  از   هراس فردا....
    
  سخت بود اما چون تو بودی،  چون تو را شناختم ...چون با تو بودم....تلخی  طعم همه آن  ها برایم  تلخ نبود...
 و حال که در امتداد این همه فاصله ایستاده ام و   به شیرینی حضورت لبخند میرنم
     
راستی  دفعه اول  چگونه بود ..تو چه گفتی ...من چه گفتم ...
اول تو خندیدی  یا من
 اول تو نگاه کردی  یا من
 اول تو نامم را صدا کردی  یا من
 راستی هوا چگونه بود ؟ ابری یا  صاف





نوع مطلب : کاغذ پاره های من، عاشقانه ها، 
برچسب ها : باران، زمین، خیس، التهاب، ابری، ستاره،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 مهر 1390 :: نویسنده : زری
نظرات ()

زن کرکره را پایین کشید و فاصله مغازه تا اتومبیل را با دو سه گام زنانه طی کرد و روی صندلی کنار راننده نشست.
- امروز چه سرده لامصب...
- مزه اش به سردیشه. چقدر این بارون رو دوست دارم .
-اوممم...منم
-...
-...
تمام بعد از ظهر بارانی بود.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، عاشقانه ها، 
برچسب ها : باران، خیابان، مغازه، پاییز، ساعت 3 بعد از ظهر،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 مهر 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

 قطرات ریخته شده روی شیشه ی تاکسی شمردنی نیست.ماشین ها از پی یکدیگر می آیند و میروند هیایویی ایست در عین سکوت .ای بابا آقا بسه دیگه بیا بریم ماشین سه نفر دیگه جا داره الکی میگه یه نفر دیگه.گاهی مینویسم گاهی نه گاهی میگویم گاهی نه.امروز کلاس رو پیچوندم،ببخشید نرفتم سره کلاس .گاهی از سره ذوق گاهی بی ذوق ،پس چرا کسی نمیاد خسته شدم...





نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : تاکسی، باران، شیشه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 خرداد 1390 :: نویسنده : زری
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic