درباره وبلاگ


.
مردها بی قاعده در دردند...

مدیر وبلاگ : محمد مهدی دادجو
نظرسنجی
آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Click Here to Search This Site

Free SEO Tools

Free SEO Tools

ماهی قرمز كوچك




استاد وارد کلاس شد در حالی که یه لیوان آب هم دستش بود.
به مهرداد گفتم بی جنبه باز وبلاگ خونده حالا می خواد داستان بگه. عجب گیری افتادیم.

استاد با صدایی گرفته گفت: بچه ها من امروز سرما خوردم. تا شما کوییز بدید منم این آب جوش رو بخورم بلکه از درس عقب نمونیم.

کاش وبلاگ خونده بود...




نوع مطلب : احوالات دانشجویی، داستان، نکات پند آموز، کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : داستان، لیوان آب، وبلاگ، پند آموز، استاد، کوییز، امتحان،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 آذر 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

یک روز فرانتس کافکا در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختربچه‌ای افتاد که داشت گریه می کرد. 
کافکا جلو رفت و علت گریه ی دخترک را از او پرسید... 
دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ داد: عروسکم گم شده! 
کافکا با حالتی کلافه پاسخ داد: امان از این حواس پرت! گم نشده! رفته مسافرت !!! 
دخترک دست از گریه کشید و بهت زده پرسید: از کجا میدونی؟ (ادامه ماجرا... -کلیک )



ادامه ماجرا


نوع مطلب : نکات پند آموز، داستان، 
برچسب ها : فرانتس، کافکا، عروسک، دختر، بچه، نامه، نامه رسان، داستان، مسافر، عروسی، نکات پند آموز،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 آبان 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
kazino

شنیدم منصور دوباره تو باغش کازینو راه انداخته...اونم چه کازینویی!
گفتم رضا مگه منصور نرفت حج؟ پس چرا باز این بساط رو راه انداخته؟
گفت: وقتی منصور از حج برگشت، رفتیم دیدنش...گفتیم حاج منصور از حج بگو...اعمال چطور بود؟
حاج منصور گفت:« روز اول رمی جمرات بود. سنگ اول و دوم رو زدم. سومی که خورد یکی زد سر شونه ام...برگشتم دیدم خود شیطونه. گفت منصور تو دیگه چرا؟تو که از خودمونی!»
حاج منصور می گفت:« هر کار کردم دیگه دستم نرفت واسه چهارمیش...اعمال رو رها کردم و برگشتم...خدا قبول کنه.»
گفتم رضا واقعا اینو گفت یا شوخی میکرد؟ گفت تو عمرم منصور رو جدی تر از این ندیده بودم.




نوع مطلب : نکات پند آموز، کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : منصور، حاج، داستان، رمی جمرات، کازینو،
لینک های مرتبط :


جمعه 15 مهر 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

هرچند محمد رفیع نیا در طول 5 سال دانشجویی مشترکمان، دوستان بهتری مثل مجتبی و داوود و ... داشت اما حالا من بیشتر از دیگران دلم برای دوستیمان، قدم زدن هایمان و حرف زدن های شبانه مان تنگ می شود...

یک سال از ندیدن هایمان گذشت.





نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : محمد، دادجو، مهدی، رفیع نیا، داستان،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 شهریور 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

زن گوشه پرده را کنار زد و از پنجره به بالکن روبرو نگاه کرد.

مرد باز هم به بالکن آمده بود. حالا مدت ها می شد که هر روز همین موقع می آمد، سیگاری آتش می زد و مدتی به نقطه ای خیره می شد.

فکر سمجی میان ذهن زن دوید...یعنی مرد هیچوقت به فکرش می رسد که کسی او را نگاه می کند؟

چقدر نگاهش جذاب است وقتی خیره می شود و چیزی میان فکرش ته نشین می شود. کاش می دانستم به چه فکر می کند؟ زن تنها بود...

***

مرد به بالکن رفت.درست مطابق عادت همیشگی اش.سیگار بهانه خوبی بود تا بدون آنکه به روی خودش بیاورد نگاه های زن بالکن روبرویی را لمس کند و زن هیچگاه نباید این را بفهمد.خوب می دانست که اگر زن بویی ببرد حتی دید زدن های دزدانه اش را هم از او دریغ می کند.

بار اولش نبود. آنقدر تجربه داشت که بداند این خصلت جزء اصلی روحیات همه زن هاست.

سال ها بود که زندگی اش پر شده بود از همین نگاه های مخفیانه و تظاهر مرد به اینکه چیزی در حال رسوب کردن میان ذهنش است و حال آنکه تمام وقت اینجا بود...مرد چقدر به تنهایی عادت کرده بود.

دوشنبه سوم بهمن هشتاد و نه





نوع مطلب : شعر، کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : بالکن، داستان، سیگار،
لینک های مرتبط :


جمعه 27 خرداد 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
از روی تخت بلند شد و جلوی پنجره ایستاد ... برف تمام زمین را پوشانده بود و انگار خیال نداشت ذست بردارد. دوباره به زمین نگاه كرد و ارتفاع برف را تخمین زد : تا غوزك پا.دوباره برگشت و روی لبه ی تخت نشست. تمام ذهنش مشغول بود . حواسش جای دیگری بود: پیش او.
 
باید می رفت . از جایش بلند شد و همان لباس های همیشگی را پوشید : ژاكت قهوه ای روشن و شال یشمی .پالتو اش را هم روی دستش انداخت . نگاهی به اتاق كوچكش انداخت . همه چیز سر جای خودش بود به جز هوش و حواسش كه مثل همیشه همراهش نبود. لحظه ای مكث كرد و بعد از اتاق بیرون زد.
 
ارتفاع برف كمی بیشتر از آن چیزی بود كه حدس زده بود . درست تا مچ پا. گام هایش را تندتر كرد و این تنها كاری بود كه در آن لحظه از دستش بر می آمد.
 
آن موقع شب خیابان خلوت تر از همیشه بود . هیچ موجود زنده ای دیده نمی شد . تنها كسی كه زودتر از او از خیابان رد شده بود گربه ای بود كه رد پایش صافی و یكدستی برف را از بین برده بود. یقه ی پالتو اش را بالا داد و سرش را میان یقه ی پالتو فرو برد. خیسی و سردی برف پاهایش را به سرعت بی حس كرد اما چه اهمیتی داشت؟
 
به خانه ی فروغ رسید . كلید انداخت و داخل شد.


ادامه داستان


نوع مطلب : کاغذ پاره های من، عاشقانه ها، داستان، 
برچسب ها : فروغ، داستان،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic