درباره وبلاگ


.
مردها بی قاعده در دردند...

مدیر وبلاگ : محمد مهدی دادجو
نظرسنجی
آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Click Here to Search This Site

Free SEO Tools

Free SEO Tools

ماهی قرمز كوچك




علی اصغر  اهل ساوه است. از من جویای احوال می شود.
می پرسد دانشجویی؟
می گویم دیگر از من گذشته.
می پرسد کدام دانشگاه بوده ای؟
تعجب می کنم اما خیلی زود می فهمم برای او همین که دانشجوی یکی از دانشگاه های تهران باشی کافیست.
میگوید خوب است دیگر... همین که تهران هستی...
میخندم...
میگوید ما پیکان داریم و با دست نشانم میدهد. بعد اضافه میکند: به شما می آید که سمند داشته باشید.
با لبخند میگویم که نه من یک پراید کوچولو دارم.
خوشحال میشوم که ماشینم گران قیمت نیست. بی مقدمه می گویم چشم به هم بزنی تو هم بیست و شش سالت می شود. چشم هیش گرد می شوند و با تعجب و کشدار می پرسد بیست و شش سال؟
می خندم. برای اولین بار احساس عمر نوح داشتن می کنم.
علی اصغر خداحافظی می کند. محکم با او دست می دهم.
دلم برای هشت و نیم سالگی ام تنگ می شود. شاید هم نه...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : سفر، سبزوار، دانشجو، دانشگاه، ساوه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

به یاد خاطرات مشترک ابتدایی ترین روزهای دانشگاه... تقدیم به محمد رفیع نیا و خستگی هایش


من هم سن و سال پسر تو هستم ،

تو هم سن و سال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند ،

من کار می کنم و درس نمی خوانم .

پدر من ، نه کار دارد ، نه خانه ،

تو هم کار داری ، هم خانه هم کارخانه .

من در کارخانه تو کار می کنم .

و در این کارخانه همه چیز عادلانه تقسیم شده است :

سود آن برای تو ، دود آن برای من.

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی .

من بار می کنم ، تو انبار می کنی.

من رنج می برم ، تو گنج می بری .

من در کارخانه تو کار میکنم .

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست :

وقتی که من کار می کنم ، تو خسته میشوی ،

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی ،

وقتی که من بیمار می شوم ، تو برای معالجه به خارج می روی .

من در کارخانه تو کار می کنم .

و در اینجا همه کارها به نوبت است :

یک روز من کار می کنم ، تو کار نمی کنی ،

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم .

من در کارخانه تو کار می کنم .

کارخانه تو هر قدر هم بزرگ باشد ،

از کارخانه خدا که بزرگتر نیست .

کارخانه خدا از همه کارخانه ها بزرگتر است .

در کارخانه خدا همه کارها به نوبت است ،

در کارخانه خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه خدا همه کار می کنند .

در کارخانه خدا ، حتی خدا هم کار می کند .

 

   زنده یاد قیصر امین پور





نوع مطلب : کاغذ پاره های من، شعر، فرهنگ و جامعه، دولت، احوالات دانشجویی، 
برچسب ها : در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست، خاطرات مشترک، یادداشت های یک دانشجو، دانشجو، قیصر امین پور، کارخانه،
لینک های مرتبط : در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست،


پنجشنبه 2 تیر 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
پاییز
و چه زود مسیر گام هایت را میان برگ ریزان پاییز گم کردم...

کاش آن روزها را قدر می دانستیم





نوع مطلب : کاغذ پاره های من، عاشقانه ها، 
برچسب ها : دانشجو، دانشگاه، خاطرات،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 خرداد 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic