درباره وبلاگ


.
مردها بی قاعده در دردند...

مدیر وبلاگ : محمد مهدی دادجو
نظرسنجی
آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Click Here to Search This Site

Free SEO Tools

Free SEO Tools

ماهی قرمز كوچك





یادم می آید که دبستانمان پشت همین پارک بود... درست همین جا که الان هست ولی پر بود از درخت های کاج.
پیاده رو هایش اما اینقدر ها فراخ نبود. شاید برای همین بود که همیشه خدا یک پایمان توی چمن ها بود و پارکبان پیر با چوب دنبالمان می کرد و اگر تیز تر از او نمی بودیم حتما ترکه ای کاسب می شدیم.
حالا پانزده سال گذشته... 
همین چند روز پیش آنجا بودم. هیچ کس مرا نمی شناخت... من هم همینطور. آنقدر غریبه بودم که حتی به هوای دیدن باغبان بد اخلاق کودکی، پایم را توی چمن ها گذاشتم اما نه کسی سوت زد و نه بد و بیراهی نثارم شد.
جای شکرش اما لا اقل باقی بود که در و دیواری باقی مانده بود تا بتوانم یک لحظه هم که شده خودم را میان همان میز و نیمکت های سه نفره به یاد بیاورم... همان نیمکت هایی که وقتی دعوایمان می شد بغل دستی حق نداشت توی قسمت ما بیاید...
پانزده سال...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، داستان، 
برچسب ها : نیمکت، دبستان، پارک، اصفهان، شهید حسن جعفریان،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()
با آنکه سال های سال است ناظم دوران دبستانم را ندیده ام اما هنوز هم که هنوز است ترس و تنفری که آن روزها از او داشتم وجودک را رها نکرده.
حتی بعضی شب ها وقت خواب واقعا تصمیم میگیرم که در اولین فرصت بروم ببینمش و با همین زبان همه فن حریفم چنان از خجالت او و خودم و ایام کودکی در بیایم که یادش نرود...
ادامه اش را رها کنم بهتر است...
یاد آن ایام آزارم می دهد




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : دبستان، غیر انتفاعی، سادات، سید علی فتحی، سید مصطفی فتحی،
لینک های مرتبط :


جمعه 16 تیر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

آن روز ها که جوان تر بودم راحت تر گریه می کردم.
این روز ها درست به سان درختی شده ام... بادی هم اگر بوزد تکانم نمی دهد.




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، 
برچسب ها : دبستان، گریه، درخت، باد،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

 

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به مو های خود گلت می زند.دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پترس چت می کرد.

پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پترس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود. اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. 

ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد؛ او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. اوپول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد. او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد... به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان ما آن داستان های قشنگ دیگر وجود ندارد.





نوع مطلب : نکات پند آموز، عاشقانه ها، داستان، فرهنگ و جامعه، 
برچسب ها : کتاب فارسی، حسنک، چت، تصمیم کبری، کوکب خانم، چوپان دروغگو، پترس، ریز علی، دهقان فداکار، دبستان،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 23 شهریور 1390 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic