درباره وبلاگ


.
مردها بی قاعده در دردند...

مدیر وبلاگ : محمد مهدی دادجو
نظرسنجی
آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





آیا نوشته های ماهی قرمز کوچک ارزش زمانی را که در این وبلاگ صرف کردید داشت؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Click Here to Search This Site

Free SEO Tools

Free SEO Tools

ماهی قرمز كوچك




نیمکت

کنارم نشست... درست روی قسمت خیس صندلی پارک...
حالا درست شذه بودم مثل همان بچگی که سر جلسه امتحان معلم می آمد و بالای سرم می ایستاد و نوشتنم را تماشا می کرد... قفل ِ قفل.
مطلبی را که برایم کلی جذاب بود سه بار تا نصفه خواندم و دوباره رها کردم. تمام حواسم به آشفتگی جوانک بود.
بعد همانطور که به روبرویش نگاه می کرد انگار خواب باشد گفت:" راستشو بخوای هیچکدوممون سر حرفمون نموندیم. نه من ...نه اون. اولش گفتم هر زمان که بگی برو از زندگیت میرم و همو فراموش می کنیم... اونم گفت من وقتی دست رفاقت میدم دیگه یعنی تا آخرش هستم.
نتونستم فراموشش کنم... اونم سر حرفش نموند..."
دوباره برخاست و براه افتاد اما انگار هیچوقت صدایم را نشنید که:" آقا کلید هایتان جا ماند..."




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، عاشقانه ها، داستان، 
برچسب ها : نیمکت،
لینک های مرتبط :


جمعه 24 آذر 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()

یادم می آید که دبستانمان پشت همین پارک بود... درست همین جا که الان هست ولی پر بود از درخت های کاج.
پیاده رو هایش اما اینقدر ها فراخ نبود. شاید برای همین بود که همیشه خدا یک پایمان توی چمن ها بود و پارکبان پیر با چوب دنبالمان می کرد و اگر تیز تر از او نمی بودیم حتما ترکه ای کاسب می شدیم.
حالا پانزده سال گذشته... 
همین چند روز پیش آنجا بودم. هیچ کس مرا نمی شناخت... من هم همینطور. آنقدر غریبه بودم که حتی به هوای دیدن باغبان بد اخلاق کودکی، پایم را توی چمن ها گذاشتم اما نه کسی سوت زد و نه بد و بیراهی نثارم شد.
جای شکرش اما لا اقل باقی بود که در و دیواری باقی مانده بود تا بتوانم یک لحظه هم که شده خودم را میان همان میز و نیمکت های سه نفره به یاد بیاورم... همان نیمکت هایی که وقتی دعوایمان می شد بغل دستی حق نداشت توی قسمت ما بیاید...
پانزده سال...




نوع مطلب : کاغذ پاره های من، داستان، 
برچسب ها : نیمکت، دبستان، پارک، اصفهان، شهید حسن جعفریان،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد مهدی دادجو
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات